محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )
249
مناقب مرتضوى ( فارسي )
برخاسته كناره گرفتند . آنگاه روى به جانب زن كرده ، فرمود : اين جوان را مىشناسى ؟ گفت : نه . فرمود : من بگويم چنان كه بشناسى ؛ اما طريق انصاف آنكه سر رشتهء راستى از كف ندهى . گفت : ندهم . پس فرمود : تو فلان بنت فلانى . ابن عمّى داشتى ، هر دو يكديگر را محبّ بوديد . شبى از بهر قضاى حاجت بيرون شدى و او با تو مجامعت كرد . همان شب آبستن شدى و آن را به مادر خود اظهار نموده ، از پدر مخفى داشتى . چون وقت وضع حمل شد ، شب بود . مادر تو را از خانه بيرون برد . چون فرزند متولد شد ، او را در خرقه پيچيده ، بيرون ديوارها كه محلّ قضاى حاجت مردمان است ، انداختى . سگى آمده او را بوى كرد . سنگى به جانب او انداختى . اتّفاقا آن سنگ بر سر آن كودك رسيد و بشكست . مادر تو سرش را بست . پس او را همانجا گذاشتيد و ديگر حال او ندانستيد . آن زن به تصديق قلب و زبان اقرار كرد كه صورت حال اينچنين است ليكن از اين واقعه هيچ كس غير از من و مادر من آگاه نبود . پس فرمود : چون بامداد شد ، مردى از فلان قبيله آن پسر را از آنجا برگرفته ، تربيت نمود تا وقتى كه بزرگ شده ، همراه ايشان به كوفه آمده تو را به زنى خواست . و آن جوان را فرمود كه : سر خود برهنه كن . چون برهنه كرد ، اثر شكستگى در سرش هويدا بود . آنگاه فرمود : اى عورت ، اين همان پسر توست و تو مادر اين . خداى تعالى شما را از حرام محفوظ داشت ؛ پسر خود برگير و برو . » قاسم كاهى گويد : به علم غيب در كوفه زن از شوهر جدا كرده * به معنى مادر و فرزند بودند آن زن و شوهر منقبت : هم در شواهد النّبوّة از جندب بن عبد اللّه الاروى منقول است كه : « در جمل و صفّين به ركاب مستطاب امير المؤمنين - كرّم اللّه وجهه - سرافراز بودم و مرا در اين شكّى نبود كه حقّ به طرف ماست اما چون به نهروان فرود آمديم ، اين خطيره به خاطر خطور كرد كه آن جماعت همه اقربا و احبّاى مااند ، كشتن ايشان سخت دشوار است . بامدادى از ميان لشكرگاه با مطهرهء آب بيرون شدم و نيزه را بر زمين فرو برده و سپر را بر او نهاده ، در سايهاش متفكر نشستم . ناگاه امير المؤمنين با رخسارهء چون مهر مبين آمده ، پرسيد : هيچ آب دارى ؟ مطهره پيش آوردم ، به دست حقّپرست گرفته چندان دور رفت كه از نظر پنهان شد . بعد از آن آمده ، وضو ساخته ، در سايهء آن سپر بنشست . ناگاه سوارى ديدم كه از حالش مىپرسيد . گفتم : يا امير المؤمنين ، اين سوار تو را مىخواند . فرمود : وى را بخوان . چون خواندم ، پيش آمده گفت : يا امير المؤمنين ، مخالفان از نهروان گذشته آب